پنجره عقبی تاکسی به مثابه دریچه شهر فرنگ

هرگاه ما به عنوان توریست وارد شهر جدیدی می شویم ، لاجرم با تاکسی فرودگاه یا ماشین از قبل هماهنگ شده ای مسیر بین فرودگاه و محل اقامتمان را طی میکنیم . در این حالت معمولا ما به عنوان مسافر روی صندلی عقبی مینشینیم و بخش عمده دید ما نسبت به شهر از طریق قاب پنجره ی عقب صورت میگیرد . در اینجاست که اولین مواجهه ما با شهر اتفاق می افتد و شناخت مارا لحظه به لحظه شکل می دهد . راننده تاکسی در اینجا حکم یک راهنمای قطعی را برای ما دارد زیرا ما تنها مقصد را معلوم میکنیم و اوست که تعیین میکند از کجا و چگونه مارا به محل اقامتمان برساند . او میتواند تصمیم بگیرد این مسیر را از کنار ساختمان ها ، میادین و مرکز مهم و شاخص شهر انتخاب کند ( که معمولا همین اتفاق میافتد ) و یا تصمیم بگیرد از مسیری مارا با شهر آشنا کند که تنها با ساختمان هایی مشابه آنچه شاید در کشور مبدا خودمان هم بوده است مواجهه شویم و نتوانیم تصویر مشخصی از شهر با شاخص های مشخص آن شناسایی کنیم .

این میزانسن حاکم در ماشین میان راننده و توریست ، توریست و پنجره که در طی گشت زنی شهری رخ می دهد را میتوان میتوان با دو موضوع مورد مقایسه قرار داد . اول می توان به شباهت میان پنجره ماشین و نمای شهر با دستگاه شهر فرنگ اشاره کرد . در این دستگاه که یک سرگرمی قدیمی است، تقریبا چنین اتفاقی رخ میدهد . صاحب دستگاه از ما پولی میگیرد تصاویری از یک شهر ( که معمولا تصاویری شاخص هستند ) را به ما نمایش می دهد .  اوست که تصمیم میگیرد ما چه چیزی از یک شهر را ببینیم و بشناسیم . مخاطب این دستگاه هم درست مثل مسافر تازه از راه رسیده که سرش را به شیشه ماشین تکیه میدهد و محو تماشا و شناخت میشود ، سرش را جلوی دریچه دستگاه قرار می دهد و تماشا میکند و به طور کلی تحت تاثیر تصاویر نمایش داده شده قرار می گیرد .

شباهت دوم مربوط به اتفاقی مشابه است که در سالن سینما نیز رخ می دهد ما روبروی پرده سینما مانند پنجره ماشین مینشینیم ، کارگردان فیلم مانند راننده تاکسی برای ما تعیین میکند که ما چه چیزی را از این جهان ناشناخته ببینیم و برداشت کنیم .

مسئله ی مشترک دیگر که بیشتر مربوط به اتفاقی فیزیکی است آن است که وقتی مخاطب روبروی پرده سینما مینشیند صورتش با نورتابیده شده  روشن می شود که خود نشانگر تاثیر تصاویر بر اوست ، در جایی که مسافر در ماشین به شیشه تکیه می دهد هم نورها و چراغ های شهری بازتاب خود را روی چهره او می اندازند به طوری که گویا شهر تماشاگر خود را در تصویر خودش غرق میکند .

در بسیاری از فیلم هایی که در مورد شهرها و چگونگی بازنمایی آن ها ساخته شده است این سکانس آشنای پرسه زنی توریست ها با تاکسی در شهر دیده میشود . یک نمونه شاخص از این فیلم ها میتواند فیلم ” گمشده در ترجمه ”  ساخته سوفیا کاپولا محصول سال 2003 باشد .

این فیلم با سکانس پیمودن مسیر فرودگاه تا هتل (با ماشینی که از قبل هماهنگ شده) آغاز و با پیمودن مسیر هتل تا فرودگاه به پایان میرسد . شخصیت باب هریس در ابتدای ورود به شهر توکیو در تاکسی خواب است و بعد کم کم بیدار می شود و هر لحظه بیشتر و بیشتر توجه اش به مناظر جلب می شود. تمام شهر روشن و پر زرق و برق است ، تابلو های نئونی در تمام مسیر خودنمایی میکنند ، شاهد عبور جمعیت زیاد از روی خط عابر پیاده است و  او حتی تصویر خودش را برروی تابلو تبلیغات میبند . در کنار تمامی این تصاویر که شاید در بازنمایی توکیو منطقی به نظر آیند اما هیچ المان یا نشانه ای از سنت و فرهنگ ، ساختمان های شاخص یا نمادین در این خیابان های پیموده شده دیده نمیشود ، حتی مردمی که میبیند هیچ کدام  چهره یا لباسی که مشخصه ای از ژاپنی بودن داشته باشد ،  ندارند .  به نظر میاید اینگونه بازنمایی شهر کاملا به عمد صورت گرفته است و فیلمساز قصد داشته است این گشت زنی تویکویی را به ما نشان دهد که چیزی از سنت و فرهنگ ژاپن در آن مشهود نیست و برای آن این

راننده و ماشینش را به عنوان یک تمهید قرار داده است .

در کتاب “شهر ها و سینما ” در فصل هشتم (شهر جهانی و شهرها در فرایند جهانی شدن ) در قسمت “منظره های مردمی توریسم ” از آرجون آپادورای نظریه ای آورده میشود .

(( به منظور بحث در خصوص فضاهای در حال گذار واقعی یا خیالی که برسازنده جامعه جهانی هستند ، او اصطلاحی را ابداع کرده است با عنوان ” اتنواسکیپ ” ( منظره مردمی ) به معنای چشم اندازی از افراد که جهان در حال گذاری را که در آن زندگی میکنیم می سازند . توریست ها ، پناهجویان ، مهاجران ، تبعیدی ها و کارگران مهمان . چنین اشکالی از اتنواسکیب معمولا در بازنمایی های سینمایی از شهرهای جهانی بازآفریده میشوند ، شهرهایی که خود سکونتگاه مردمانی دائما در حال رفت و آمد هستند : یا دارند به این شهر می آید ، یا دارند آن را ترک میکنند ، یا توقفگاه بین راهیشان است . ))

به راستی اگر در این سکانس زبان نوشته شده بر روی تابلو ها را مد نظر قرار ندهیم آیا این خیابانها  فرق چندانی با خیابان های شلوغ نیویورک دارند ؟

قبل از سکانس پایانی فیلم ، تقریبا در اواسط فیلم باب و شارلوت که به ظاهر تنها هم زبان های همدیگر در این شهر هستند برای گشت و گذار به درون شهر میروند . در راه برگشت هر دو سوار بر تاکسی هستند شخصیت باب خواب است و این بار گویا نوبت شارلوت است که محو تماشا از دریچه شهر فرنگ شود . اینبار راننده تندتر رانندگی میکند پس خود به خود تصاویر سریع تر عبور میکنند و نسبت به سکانس اول پلان هایی به هم ریخته تر از فضای شهر داریم ( خود یکی دیگر از تاثیرات راننده در ادراک ماست ) که تا حدی مرتبط با حال و هوای کاراکتر شارلوت هم هست حتی در انتهای یکی از پلان ها تصویر از فوکوس خارج میشود و همه چیز تبدیل به بوکه های نور میشود،  این هم یکی از خاصیت هایی است که شاید بیشتر در تماشای شهر از داخل ماشین رخ دهد . در پلان بعدی انعکاس نور ها تابلو های نئونی بر چهره شارلوت به واسطه ی شیشه پنچره آنقدر زیاد میشود که تقریبا برای لحظه ای چهره ای از او نمیبینیم و او به واسطه ی این تجربه گشت زنی با ماشین کاملا غرق در شهر توکیو می شود

در سکانس پایانی که باب این شهر و روابط حاکم بر آن را شناخته است ،دچار گمگشتگی شده و ما شاهد از خودبیگانگی او به عنوان یک توریست غربی در یک جامعه شرقی بوده ایم ، دوباره او را سوار بر تاکسی میبینیم در راه بازگشت به فرودگاه . اما اینبار عکس العمل متفاوتی نسبت به شهر دارد و شهر هم گویا وجهه دیگری از خود را نمایش می دهد . به واسطه ی مسیری که تحت اختیار راننده برای رفتن به فرودگاه انتخاب می شود این بار تنها ساختمان های بلند بدون هیچ نوشته یا تابلویی را میبینیم . تنها تابلو های دیده شده در بزرگراه هستند که جلوی تمام نوشته های ژاپنی معادل انگلیسی آنها آورده شده است و چند تابلوی تبلیغات که در قیاس با صحنه ی ابتدایی چندان مورد توجه قرا نمیگیرند .  اینبار باب هم اشتیاقی به تماشا ندارد  و ما عکس العمل خاصی از او نمیبینیم و این تجربه ایست که معمولا در هر بار سفر برای ما رخ می دهد در راه برگشت دیگر ذوق و علاقه ای به تماشای مناظر نشان نمیدهیم.

در همان مقاله منظره های مردمی توریسم به نوع بازنمایی این فیلم از شهر توکیو کمی انتقاد شده است و این بازنمایی را وامدار سلطه هالیوود در تولید بازنمایی ها و تصاویر کشورهای دیگر دانسته است و هم چنین اینگونه معرفی شهر را در واقع ادراکی تصادفی و سطحی دانسته و از آن خرده گرفته است  .

در پایان باید گفت به طور کلی وقتی ما به شهر جدیدی وارد میشویم و قصد رسیدن به محل اقامتمان را داریم تنها مقصد را برای راننده تاکسی مشخص میکنیم و اوست که تصمیم میگیرد مارا چگونه و از کجا به آن برساند . در واقع ما به طور کامل در اختیار او و قاب پنجره ماشینش قرار میگیریم .درست مشابه اتفاقی که در سینما یا در تماشا از دریچه دستگاه شهر فرنگ می افتد .

نویسنده: تهمینه منصوری روشن

شاید دوست داشتی

نظرت چی بود؟

Your email address will not be published.