نیمه شب در پاریس

ماجرای این فیلم برای من بر می گرده به گلدن گلوب سال ۲۰۱۱ که برای اولین بار اسم این فیلم رو شنیدم این فیلم در همان سال برنده اسکار و گلدن گلوب فیلمنامه ی اورجینال یا همان غیر اقتباسی شد.

برهمگان واضح است که جایزه اسکار و گلدن گلوب در بعضی موارد تحت تاثیر مسائل سیاسی،کینه توزی،نفوذ استودیویی یا جنبش های مدنی است اما این موارد در بخش فیلمنامه معمولا کم تاثیر است و فیلمی که در این بخش جایزه میگیرد قطعا ارزش دیدن دارد.اولین نکته ای که از همان ابتدا درباره ی این فیلم توجه من رو به خودش جلب کرد اسم آن بود،نیمه شب در پاریس.

این اسم از همان ابتدا نوید هنری،ملایم و کم هزینه ، خاص و متفاوت بودن این فیلم را به شما می‌دهد .شما با شنیدن اسم این فیلم و یک نگاه گذرا به پوستر آن که طرحی از نقاشی ونگوگ است متوجه می شوید که آیا مشتری آن هستید یا نه؛شما اگر آدمی به شدت واقع گرا هستید و ‌اهل خیال پردازی ،رویا ، هنر ‌و عشق نیستید سریعاً از خیر این فیلم بگذرید.

وودی آلن همواره به ساختن فیلم های جسورانه و متفاوت مشهور است؛وقتی فیلم های او را می بینیم اغلب به این فکر می‌کنیم که داستان ها و روایت هایی که او تعریف می کند بارها به ذهن ما هم خطور کرده اما او مانند ما ساده از کنار این داستان ها نگذشته و آن ها را به تصویر کشیده،این است نگاه متفاوت و هنر دگر اندیشدن.

این فیلم با اینکه چند سال قبل ساخته شده روایت امروز ما است.کاراکتر اینز که قرار است همسر کاراکتر اصلی ما یعنی جیل بشود زنی جذاب ، مو بلوند،دلربا اما سطحی نگر،مادی گرا و تهی از هرگونه رویا پردازی.گویی آن زن از دنیای جیل نیست آن زن برای ما تداعی کننده ی قشری از زنان جامعه ی امروز است که در فضای مجازی امثالشان را زیاد می بینیم ؛زنانی که به دنبال لذت های تجملاتی، راز های زیبایی ،خوشگذرانی و شیفته ی مردهای سطحی ،خوش پوش وبه ظاهر دانا مانند کاراکتر  پاول می شوند.از قضا در و تخته هم با هم خوب جور درآمده اند در آخر میفهمیم این دو کاراکتر باهم یک رابطه نیم بند عاطفی هم دارند اینز به جای اینکه همپا و ستایش کننده ی جیل که مردی خلاق،هنرمند و با استعداد است باشد شیفته ی انسانی می‌شود که باطنی احمقانه را پشت ظاهری فریبنده پوشانده.آن زن که بویی از رویا پردازی ،هنر وعواطف لطیف نبرده است انگار جایی در دنیای خیالی جیل ندارد گویی او اینقدر در جهان امروز غرق شده شایسته ی ورود به دنیای رویای او نیست:همانند صحنه ای که می بینیم جیل او را با خود به میدانی که مانند درگاه جهان رویای اوست می برد اینز شایستگی ورود به این دنیا را ندارد مانند سیندرلایی که انگار هیچگاه شجاعت این را نداشته تا ساعت ۱۲بیرون از خانه بماند.در نقطه مقابل کاراکتر گبریل قرار دارد که سراسر رویا و زیبایست؛زیبای بی انتهایی که از سادگی او نشأت می‌گیرد و مرد داستان ما را شیفته ی خود می کند.گبریل انگار همان کاراکتر کتاب جیل است که در فروشگاه نوستالژی فروشی کار می‌کند،هم باران را دوست دارد و هم به صفحات قدیمی موسیقی علاقه دارد.

عصر طلایی

این است نکته اساسی این فیلم که وودی آلن بر آن پافشاری میکند.این همان توهم احمقانه ای است که تمامی نسل ها در تمام  تاریخ داشته اند که ای کاش صد سال زودتر یا دیرتر به دنیا آمده بودم.این فیلم به ما نشان می‌دهد که این حرف توهمی بیش نیست و تو اگر عرضه ی این را نداری که در زمانه امروز و جهان خودت زندگی کنی در هیچ کدام از ادوار تاریخ هیچ غلطی نمی توانستی بکنی.اساس کاراکر ادریانا هم بر این است،او که مرد داستان مارا از خود بی خود می کند توهم زیباییست در ورای حماقت چون او هم گذشته را دنیای طلایی تر می داند و همین طور که در تاریخ بر می گردیم هرکس صده ی قبل از خود را جذابتر می بیند و با همین فرمان می توانیم تا دوره ی هخامنشیان ، صدر اسلام و تا قبل از میلاد مسیح پیش برویم و هیچ کس عصر طلایی را نیابد.

این داستان در عین رمانتیک بودن یک کمدی جذاب هم در درون خود نهفته دارد شما نمی توانید در لحظ رویارویی با همینگوی و دالی از اعماق وجود نخندید یا جارو جنجالی که سر گوشواره به پا می شود را فراموش کنید.این فیلم تمامی المان های مورد نیاز برای تبدیل شدن به یک فیلم کمدی رمانتیکه کالت را دارد مخصوصاً اگر طرفدار دو آتیشه ی آثار هنری قرن۲۰ باشید.

در پایان باید اشاره کنم که خود من از جمله کسانی هستم که از زیستن در صده ی خودم وقرن بیستم به شدت راضی ام؛ما تنها نسلی هستیم که انقدر خوش شانس بودیم تا بر لبه ی گذار از سنت به مدرنیته زیست کنیم و هر دو را باهم تجربه کنیم.

شاید دوست داشتی

نظرت چی بود؟

Your email address will not be published.